عمومی
به برادرش خيلي علاقه داشت وبه اون وابسته بود برادرش بهش گفته بود ، زندگي هميشه به مراد دل ما آدما نمي چرخه بعضي وقتها خيلي خوبه ولي بعضي مواقع پس گردن ما را ميگيره و به سختي به زمين ميزنه طوري كه احساس ميكني تمام استخوانهاي تنت له شده . اگر زمونه با تو نساخت و تو را بدجوري زمين زد فقط كافيه دستت را به زانو بزني ، يك يا علي بگي و از زمين بلند شي ، بقيه كارها را بسپري به اوستا كريم خودش برات درست ميكنه . تمام شهر ، ديوارها ، خونه ها ، آسمون ، ماشينها و حتي خورشيد سياه شده بود . انگار روي تمام اونها قير پاشيده بودن يك قير سياه وحشتناك كه با هيچ چيزي نميشد اونو پاك كرد . همه آدما سياه شده بودن حتي خودش ، در تمام اين سياهي فقط دو تا چراغ روشن به سختي سو سو ميزد و به جاي نور از اونها اشك ميريخت چشمهاي مادر بود همه بودن به جز برادرش ظاهرا زمونه اونو بد جوري زمين زده بود ظاهرا اون نتونسته بود با يا علي گفتن از زمين بلند بشه ظاهرا اون آسون ترين راه را انتخاب كرده بود ظاهرا اون بدترین راه را انتخاب کرده بود ........... زمان زيادي سپري شده بود ، افراد زيادي از زندگي اون عبور كرده بودن و اونم از زندگي افراد زيادي عبور كرده بود . رنجها و سختيهاي زيادي را تجربه كرده بود ولي هر بار كه زمونه اونو زمين زده بود ، ياد حرف برادرش ميفتاد ، دستش را به زانو ميزد و يا علي ميگفت و بقيه كارها را به اوستا كريم مي سپرد . آدم موفق و سر شناسي شده بود خيلي ها دوسش داشتن و تحسينش ميكردن ،حتي اونهايي كه بارها سر راهش سنگ انداخته بودن ، حتی اونایی که بارها دلش را شکسته بودن هر شب جمعه به برادرش سر ميزد ، هر شب جمعه ، رد خور نداشت يك شب جمعه كه داشت برميگشت خونه با خودش فكر كرد چرا من يا علي گفتم و از زمين بلند شدم ولي برادرم گفت و نتونست بلند بشه شايد .............. شايد ........................... شايد ............................................. شايد فقط دونستن يك مسئله كافي نباشه بايد به اون ايمان داشته باشيم بايد به اون عمل كنيم شايد .. التماس دعا ديوار آجري حياط بابرگهاي پيچك پوشيده شده بود . پاييز بود ، برگهاي پيچك به رنگهاي قرمز، سبز ، نارنجي بر روي ديوار خودنمايي
ميكردن و تابلوي طبيعي زيبايي را به وجود آورده بودن . از پنجره مشرف به اين ديوار زيبا دو چشم بي فروغ هر روز نظاره گر اين تابلوي
زيبا بود . دخترك رنجور و رنگ پريده بروي تختي كه كنار پنجره قرار داشت آرام و بيحركت
دراز كشيده بود . وهر روز چرخيدن و افتادن برگهاي پيچك را تماشا ميكرد . ديوار لخت شده بود ، چند برگ همچنان بروي آن استقامت ميكردن . بابا علي ، همسايه طبقه پايين كه از دوران جواني تا به حال كه سني ازش گذشته
بود ، هميشه آرزو داشت روزي بتونه شاهكار هنري خودش را خلق كنه بديدن دخترك آمده
بود . باباعلي يك نقاش بود ، نقاشي كه هيچكس علاقه اي به خريد تابلو هاي اون نشون
نميداد . دخترك همانطور كه به ديوار نگاه ميكرد آهسته گفت : بابا علي با افتادن آخرين
برگ اين پيچك ، عمر منم به پايان ميرسه . باباعلي به فكر فرو رفت و دخترك به خواب . شب سردي بود ، باد زوزه ميكشيد ، وباران به شدت ميباريد . صبح روز بعد دخترك چشمانش را باز كرد ولي با اندوه فراوان بر هم گذاشت ،
خورشيد مهربان پلكهايش را به آرامي نوازش كرد و او دوباره چشم گشود . به ديوار حياط خيره شد چيزي را كه ميديد باور نميكرد . هنوز يك برگ بروي ديوار
باقي مانده بود و طوفان وحشتناك ديشب
نتوانسته بود اونو از شاخه جدا كنه . دانه ، عشق و اميد به زندگي در قلب دخترك جوانه زد و خون گرم در رگهاي خشك شده
اش به حركت درآمد . به سختي از روي تخت بلند شد و به طرف پنجره رفت ، اگر اين برگ توانسته در
مقابل باد وباران مقاومت كنه اون هم ميتونست دوباره سلامتيش را به دست بياره . بعد از يك هفته دخترك سلامتي از دست رفته اش را به دست آورد و دوباره به زندگي
برگشت . اين درحالي بود كه بابا علي به سختي بيمار شده بود . بابا علي در اون شب طوفاني مشغول كشيدن شاهكار هنري خودش بروي ديوار بود . برگي زيبا كه هرگز از شاخه جدا نشد . هر روز در راه برگشت به خونه ميبينمش . چادر رنگ ورو رفته شو محكم بسته دور گردنش طوري كه آدم فكر ميكنه هر لحظه
ممكنه خفه بشه وبا علاقه وسرعت تمام گاري دستيشو بطرف جلو هل ميده صورت سبزه تند ش
عرق كرده ولي اون بدون توجه بااشتياق و پشتكار فراوان مشغول هل دادن گاري دستيش است
. بنظر مياد بجاي اينكه دنيا اونو دنبال خودش بكشه اونه كه دنيا رو دنبال خودش
ميكشه . خانم بده درراه رضاي خدا صورت گرد وگنده شو آورده بود نزديك شيشه هيكلش دوبرابر هيكل گوريل بود و دست
پشمالوشو بطرف من براي گدايي دراز كرده بود . بعضي وقتها فكر ميكنم فرق آدمها در
چيه . جواب سئوالم رو امروز گرفتم . چرخيدم ، چرخيدم اوج گرفتم و اوج گرفتم ، بالا و بالا تر خدايا پرواز ميكنم ، بال ميزنم ، مثل پرنده ها ، چه زيبا ، چه شيرين ،چه نسيم
خنكي پوستم رو نوازش ميكنه . ديگه جسمم را احساس نميكنم سبك شدم مثل يك پر ، خالي شدم از رنج از درد. از ابرها گذشتم . يك راه ، يك نور ، يك راه نوراني در پيش رو اوه نه چي شده دارم سقوط ميكنم كمك ،كمك خدايا كمكم كن ،كمكم كن پايين ، پايين ، پايين تر حرص ، حسد ، دروغ ، طمع ، ........ خانم ببخشيد بليط اضافي دارين ؟ معذرت ميخوام خانم باشما بودم بليط اضافي ندارين ؟ بله دارم چند تا ميخواين ؟ يكي ، ممنونم من بلندميشم شما بشنيد با بچه كوچك ايستادن سخته . متشكرم خيلي خسته شده بودم دوباره اوج گرفتم ،بالا ، بالاتر به همين سادگي 

نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت
18:39 توسط maryam| |
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت
10:7 توسط maryam| |
نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت
7:38 توسط maryam| |
نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت
7:35 توسط maryam| |


