عمومی
آن ها در بيداريشان به من مي گويند : " تو و دنيايي كه در آن زندگي مي
كني چيزي نيستيد جز دانه شني كه بر ساحل بي انتهاي دريايي بي كرانه افتاده ايد ." و من در رويايم به آن ها مي گويم : " من آن درياي بي كرانه هستم . و همه
جهان چيزي نيست جز دانه اي شن بر ساحل من . " THEY SAY to me in their awakening
, you and the world you live in are but a grain of sand upon infinite sea . And in my dream I say to them , I
am the infinite sea , and all worlds are but grains of sand upon my shore . و اگر مي خواهيد خدا را بشناسيد ، در پي كشف رازها نباشيد . بلكه به گرداگرد خويش نگاه كنيد ، او را خواهيد ديد كه با كودكان
تان سرگرم بازي است . و به آسمان بنگريد ، او را خواهيد ديد كه در ميان ابرها گام
بر مي دارد ، در حالي كه دست هايش را در آذرخش دراز كرده است و در باران پايين مي
آيد . او را خواهيد ديد كه در گل ها مي خندد ، آن گاه به پا مي
خيزد و در لابلاي درختان ، د ستانش را براي شما تكان مي دهد . AND IF you would
knoe god be therefore a solver of riddles. Rather look about
you and you shall see him playing with your children . AND look into space
; you shall see him walking in the cloud , outstretching his arms in the
lightning and descending in rain. You shall see him
smiling in flowers , then rising and waving his hands in trees . ميگويند كسي كه خود را بشناسد ، همه مردم را شناخته است . اما من به شما مي گويم ، كسي كه مردم را دوست بدارد ، چيزي در باره خود خواهد
فهميد . THEY say if oneunderestands
himself , he understands all people. But I say to you ,
when one loves people , he learns something about himself . روحم اندرز داد و ملامتم كرد كه با اظهار اين سخن ، زمان را اندازه نگيرم : " ديروز بود و فردايي خواهد بود ." تا آن ساعت ، گذشته را طنيني مي انگاشتم كه محو و فراموش مي شود، و آينده را عصري مي پنداشتم كه احتمالا به آن نخواهم رسيد، اما اكنون آموخته ام كه در زمان كوتاه اكنون ، همه زمانها ، با هر آنچه كه در زمان وجود دارد ، در دسترس است و تحقق مي يابد . My soul counseled me and
admonished me to measure time with this saying: There was a yesterday and there
shall be a tomorrow. Unto that hour I deemed the past
an epoch that is lost and shall be forgotten, And the future I deemed an era
that I may not attain , But now I have learned this: That in the brief present all
time , with all that is in time, Is achieved and come true. همين ديروز بود كه خودم را ذره اي مي پنداشتم كه درسپهر
زندگي بي هيچ ضرب آهنگي تاب مي خورد . اكنون ميدانم كه من آن سپهرم . و تمامي حيات با اجزايي
آهنگين در من در جنب و جوشند . IT WAS but
yesterday I thought myself a fragment quivering without rhythm in the sphere of
life . Now I know that I am
the sphere , and all life in rhythmic framents moves within me . هنگامي كه عشق مي ورزيد مگوييد : " خدا در دل من است " ، بلكه بگوييد
: " من در دل خدا هستم " . WHEN you love you should not say
; God is in my heart , but rather , I am in the heart of god روح من ، براي من رفيقي است كه مرا ، روزهاي سخت و سنگين ،
دلداري مي دهد ، و هنگام فزوني يافتن غم هاي زندگي تسكين مي بخشد . كسي كه همدم روح خود نباشد ، دشمن مردم است . كسي كه در
خويشتن خويش دوستي را نمي بيابد ، آكنده از نااميدي خواهد مرد . زيرا زندگي از درون انسان مي جوشد ، نه از بيرون او . MY SPIRIT is to me a
companion who comforts me when the days grow heavy upon me ; who consoles me
when the afflictions of life multiply . WHO is not a companion
to his spirit is an enemy to people . and he who seems not in his self a friend
dies despairing . for life spring from within a man and comes not from without
him . مدتي پيش من روحم را در درون خودم پيدا كردم ، روحي كه راه
درست زندگي كردن را به من نشون ميده ، در روزهاي سخت زندگي منو دلداري ميده و باعث
آرامش قلبم ميشه . تا اينكه امروز وقتي مشغول مطالعه آثار زيباي جبران خليل
جبران بودم به اين قطعه زيبا رسيدم . اونو به شما هديه ميكنم . اميدوارم شما هم همدم روح خود باشيد . هنگامي كه عشق به شما اشارتي كرد ، از پي اش برويد، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد . هنگامي كه با بال هايش شما را در بر ميگيرد ، تسليمش شويد، گرچه ممكن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان كند. وقتي با شما سخن مي گويد باورش كنيد ، گرچه ممكن است صدايش روياهاتان را پراكنده سازد ، همان گونه
كه باد شمال باغ را بي بر مي كند . زيرا عشق همانگونه كه تاج بر سرتان مي گذارد ، به صليبتان
مي كشد . همانگونه كه شما را مي پروراند ،شاخ وبرگتان را هرس مي كند
. همانگونه كه از قامتتان بالا مي رود و نازك ترين شاخه هاتان
را كه در آفتاب مي لرزاند نوازش مي كند ، به زمين فرو مي رود و ريشه هاتان را كه به خاك چسبيدهاند مي
لرزاند . عش ، شما را همچون بافه هاي گندم براي خود دسته ميكند . مي كوبدتان تا برهنه تان كند . سپس غربالتان مي كند تا از كاه جداتان كند . آسيابتان مي كند تا سپيد شويد . ورزتان مي دهد تا نرم شويد . آنگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد تا براي ضيافت مقدس
خداوند ، ناني مقدس شويد . WHEN LOVE
beckons to you , follow him , Though his
ways are hard and steep. And when
his wings enfold you yield to him , Though the
sword hidden among his pinions may wound you And when
he speaks to you believe inhim , Though his
voice may shatter your dreams as the north wind lays waste the garden. For even
as love crowns you so shall he crucify you . Even as
he is for your growth so is he for your pruning. Even as
he ascends to your height and caresses your tenderest branches that quiver in
the sun , So shall
he descend to your roots and shake them in their clinging to the earth . Like sheaves
of corn he gathers you unto himself . He threshes
you to make you naked. He sifts
you to free you from your husks . He grinds
you to whiteness. He kneads
you until you are pliant , And then
he assigns you to his sacred fire , that you may become sacred bread for gods
sacred feast. خوشا به حال آنان كه از مال فارغند ، زيرا وارسته اند . خوشا به حال آنان كه درد خويش را به ياد دارند ، و در آن سر
مستي خويش را مي جويند . خوشا به حال آنان كه گرسنه حقيقت و زيباييند . زيرا
گرسنگيشان نان مي آورد ، و تشنگيشان آب گوارا . خوشا به حال آنان كه مهربانند ، زيرا با همان مهرباني خويش
تسلا مي يابند. خوشا به حال آنان كه دلي پاك دارند ، زيرا با خدا يگانه مي
شوند. خوشا به حال بخشايندگان ، زيرا بخشش را نصيب مي برند . خوشا به حال صلح دهندگان ، زيرا روحشان برفراز جنگ ساكن مي
شود ، و خود زمين باير را گلستان مي كنند . خوشا به حال آنان كه تعقيب مي شوند ، زيرا بادپا مي شوند و
بال و پر در مي آورند . BLESSED ARE the
serene in spirit . BLESSED ARE they who are not held by possessions , for
they shall be free. BLESSED ARE they who hunger after truth and beauty , for
their hunger shall bring bread , and their thirst cool water . BLESSED ARE the kindly , for they shall be their portion
. BLESSED ARE the pure
in heart , for they shall be one with god. BLESSED ARE the
merciful , for mercy shall be in their protion. BLESSED ARE the
peacemakers , for their spirit shall dwell above the battle , and they shall
turn the potters field into garden . BLESSED ARE they who
are hunted , for they shall be swift of foot and they shall be winged . برخي از شما مي گوييد : "
شادماني برتر از اندوه است " ديگران مي گويند : " نه ، اندوه برتر است . " اما من به شما مي گويم كه اين دو از يكديگر جدا نيستند . آنها با هم مي آيند ، و هنگامي كه يكي از آنها تنها با شما سر سفره تان مي
نشيند ، يادتان باشد كه آن ديگري بر بسترتان خفته است . SOME ONE you say , joy is greater than sorrow , and others say , nay , sorrow is the greater. But I say unto you ,
they are inseparable . Together they come ,
and when one sits alone with you at youre board , remember that the other is
asleep upon youre bed . دوست من ، مانند كسي مباش كه كنار اجاقش مي نشيند و فرو
مردن آتش را تماشا مي كند ، و آنگاه بيهوده در خاكسترهاي مرده مي دمد. اميد را فرو
مگذار و براي آنچه رفته است تسليم نا اميدي مشو ، زيرا شكوه بر امور چاره ناپذ ير
بدترين صورت ضعف آدمي است . MY FRIEND , be not
like him who sits by his friende and watches the fire go out , then blows
vainly upon the dead ashes . do not give up hope or yied to despair because of
that which is past , for to bewail the irretrievable is the worst of human frailties . روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريا با هم ديدار كردند و به هم گفتند : " برويم در دريا تن بشوييم " آنها برهنه شدند و در آب شنا كردند . پس از مدتي ، زشتي به ساحل برگشت و لباسهاي زيبايي را به تن كرد و رفت . زيبايي نيز از دريا بيرون آمد ، جامه خويش را نيافت . او از برهنگي خويش بسيار
شرمگين بود ، ناچار خود را با جامه زشتي پوشاند و به راه خود رفت . و تا همين امروز ، مردان و زنان يكي از آن دو را به جاي ديگري ميگيرند. اما هنوز افرادي هستند كه سيماي زيبايي را ديده اند ، و او را صرف نظر از جامه
اش ، مي شناسند . بعضي هم چهره زشتي را مي شناسند ، و لباسها ، او را از چشم اينان
پنهان نمي دارد . UPON A day beayty
and ugliness met on the shore of a sea. And they said to one
another , " let us bathe in the sea " . Then they disrobed
and swam in the waters . and after a while ugliness came back to shore and
garmented himself with the garments of beauty and walked his way. And beauty too came
out of the sea , and found not her raiment , and he was too shy to be naked ,
therefore she dressed herself with the
raiment of ugliness. And beauty walked her way. And to this very day
men and women mistake the one for the other . Yet some there are
who have beheld the face of beauty , and they know her not with standing her
garments . and some there be who know the face of ugliness , and the cloth
conceals him not from their eyes. روحم موعظه ام كرد و ترغيبم كرد با گفتن " اينجا ، آنجا و فلان جا " به دور مكان
حصار نكشم . پيش از آنكه روحم موعظه ام كند ، احساس مي كردم هر جا قدم مي گذارم ،
از جاهاي ديگر بسيار دور است . اكنون دريافته ام هر كجا كه هستم ، همه جاها را در بر دارد ، و مسافتي كه مي
پيمايم ، در برگيرنده همه مسافت هاست . My soul preached to me exhorting
me not to limit space by saying, "here , there , and younder." Ere my
soul preached to me, I left that
wherever I walked was far from any other space. Now I realize that wherever I am
contains all places ; and the distance that I walk embraces all distances. من لبان خويش را با آتشي مقدس تطهير كردم تا از عشق سخن بگويم ، اما وقتي دهان گشودم ، زبانم بند آمده بود . پيش از آن كه عشق را بشناسم ، عادت داشتم نغمه هاي عاشقانه سر دهم ، اما شناختن را كه آموختم ، كلمات در دهانم ماسيد ، و نواهاي سينه ام در سكوتي ژرف فرو افتادند. I P URIFIED my lips
with the sacred fire to speak of love, But when I opened my
lips I found myself speechless. Before I knew love,
I was wont to chant the songs of love, But when I learned
to know, the words in my mouth became naught save breath, And the tunes
within my breast fell into deep silence. هر دو ساكت بوديم ، هر يك منتظر ديگري تا سخن بگويد، اما در ميان
دو روح ، تنها وسيله فهميدن ، كلام نيست . هجاهايي كه از لب ها و دهان ها مي آيند
نيستند كه دل ها را به هم نزديك مي كنند . چيزي بزرگتر و خالص تر از آنچه زبان اظهار مي كند نيز وجود دارد. سكوت روح
هاي ما را روشن ميكند در گوش دلهامان نجوا ميكند و آنها را با هم مانوس مي سازد
. سكوت ، از خود جدامان ميكند ، ما را در سپهر جان گردش ميدهد و به ملكوت
نزديكترميسازد . سكوت ، اين احساس را در ما برمي انگيزد كه كالبد ما چيزي جز زندان
روح ما نيست و دنيا ، صرفا تبعيد گاه جان است . WE WERE both silent, each waiting for
the other to speak, but speech is not the only means of understanding between
two souls. It is not the syllables that come from the lips and tongues that
bring hearts together. There is something
grater and purer than what the mouth utters. Silence illuminates our souls,
whispers to ourhearts, and brings them together. Silence separates us from
ourselves, makes us sail the firmament of spirit,and brings us closer to
heaven; it makes us feel that bodies are no more than prisons and that this
world is only a place of exile. حقيقت آدم ها آن نيست كه بر تو آشكار ميكنند، بلكه آن است كه از
آشكار كردنش بر شما عاجزند . بنابر اين اگر ميخواهيد آنها را بشناسيد ، به آنچه مي گويند گوش ندهيد ، بلكه
به آنچه ناگفته مي گذارند گوش سپاريد . THE REALITY of the other person is not in
what he reveals to you, but inwhat he cannot reveal to you. Therefore, hf you would
understand him, listen not to what he says but rather to what he dose not say.
سلام هموطن خوبم
هفت روز از روزهاي مهماني خداوند گذشت ، چقدر سريع
در فكر نوشتن متني در باره ميزبان اين مهماني باشكوه ، پراز سادگي و عظمت بودم ، كه باز طبق معمول به آثار زيباي جبران خليل جبران بر خوردم .
دقيقا همان چيزي بود كه من ميخواستم بنويسم ، ولي با زباني شيوا تر ، رساتر و دلنشين تر
تقديم به شما خوبان
آثار جبران خليل جبران بقدري زيبا وژرف هستن كه از نوشتن اونها سير نميشم .
اميدوارم شما هم از خوندن اونها لذت وبهره كافي ببريد .
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت
14:35 توسط maryam| |
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت
9:57 توسط maryam| |
نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت
12:52 توسط maryam| |
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت
12:50 توسط maryam| |
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت
10:45 توسط maryam| |
نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت
11:46 توسط maryam| |
نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت
10:41 توسط maryam| |
نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت
8:40 توسط maryam| |
نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت
17:27 توسط maryam| |
نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت
11:21 توسط maryam| |
نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت
10:59 توسط maryam| |
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت
8:42 توسط maryam| |
هموطن خوبم سلام
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت
8:28 توسط maryam| |
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت
8:25 توسط maryam| |
نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت
8:31 توسط maryam| |
نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت
8:27 توسط maryam| |

