تبليغاتX
<-هموطن سلام->
mobin

عمومی

آن ها در بيداريشان به من مي گويند : " تو و دنيايي كه در آن زندگي مي كني چيزي نيستيد جز دانه شني كه بر ساحل بي انتهاي دريايي بي كرانه افتاده ايد ."

و من در رويايم به آن ها مي گويم : " من آن درياي بي كرانه هستم . و همه جهان چيزي نيست جز دانه اي شن بر ساحل من . "

THEY SAY to me in their awakening , you and the world you live in are but a grain of sand upon infinite sea .

And in my dream I say to them , I am the infinite sea , and all worlds are but grains of sand upon my shore .

 
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 14:35 توسط maryam| |


سلام هموطن خوبم
هفت روز از روزهاي مهماني خداوند گذشت ، چقدر سريع
در فكر نوشتن متني در باره ميزبان اين مهماني باشكوه ، پراز سادگي و عظمت بودم ، كه باز طبق معمول به آثار زيباي جبران خليل جبران بر خوردم .
دقيقا همان چيزي بود كه من ميخواستم بنويسم ، ولي با زباني شيوا تر ، رساتر و دلنشين تر
تقديم به شما خوبان

و اگر مي خواهيد خدا را بشناسيد ، در پي كشف رازها نباشيد .

بلكه به گرداگرد خويش نگاه كنيد ، او را خواهيد ديد كه با كودكان تان سرگرم بازي است .

و به آسمان بنگريد ، او را خواهيد ديد كه در ميان ابرها گام بر مي دارد ، در حالي كه دست هايش را در آذرخش دراز كرده است و در باران پايين مي آيد .

او را خواهيد ديد كه در گل ها مي خندد ، آن گاه به پا مي خيزد و در لابلاي درختان ، د ستانش را براي شما تكان مي دهد .

AND IF you would knoe god be therefore a solver of riddles.

Rather look about you and you shall see him playing with your children .

AND look into space ; you shall see him walking in the cloud , outstretching his arms in the lightning and descending in rain.

You shall see him smiling in flowers , then rising and waving his hands in trees .

التماس دعا

 
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 9:57 توسط maryam| |

ميگويند كسي كه خود را بشناسد ، همه مردم را شناخته است .

اما من به شما مي گويم ، كسي كه مردم را دوست بدارد ، چيزي در باره خود خواهد فهميد .

THEY say if oneunderestands himself , he understands all people.

But I say to you , when one loves people , he learns something about himself .

 
نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 12:52 توسط maryam| |

روحم اندرز داد و ملامتم كرد كه با اظهار اين سخن ، زمان را اندازه نگيرم :

" ديروز بود و فردايي خواهد بود ."

تا آن ساعت ، گذشته را طنيني مي انگاشتم كه محو و فراموش

 مي شود،

و آينده را عصري مي پنداشتم كه احتمالا به آن نخواهم رسيد،

اما اكنون آموخته ام

كه در زمان كوتاه اكنون ، همه زمانها ،

با هر آنچه كه در زمان وجود دارد ،

در دسترس است و تحقق مي يابد .

My soul counseled me and admonished me to measure time with this saying:

There was a yesterday and there shall be a tomorrow.

Unto that hour I deemed the past an epoch that is lost and shall be forgotten,

And the future I deemed an era that I may not attain ,

But now I have learned this:

That in the brief present all time , with all that is in time,

Is achieved and come true.

 
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 12:50 توسط maryam| |

همين ديروز بود كه خودم را ذره اي مي پنداشتم كه درسپهر زندگي بي هيچ ضرب آهنگي تاب مي خورد .

اكنون ميدانم كه من آن سپهرم . و تمامي حيات با اجزايي آهنگين در من در جنب و جوشند .

IT WAS but yesterday I thought myself a fragment quivering without rhythm in the sphere of life .

Now I know that I am the sphere , and all life in rhythmic framents moves within me .

 
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 10:45 توسط maryam| |

هنگامي كه عشق مي ورزيد مگوييد : " خدا در دل من است " ، بلكه بگوييد :

" من در دل خدا هستم " .

 

WHEN you love you should not say ; God is in my heart , but rather , I am in the heart of god


 
نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 11:46 توسط maryam| |

روح من ، براي من رفيقي است كه مرا ، روزهاي سخت و سنگين ، دلداري مي دهد ، و هنگام فزوني يافتن غم هاي زندگي تسكين مي بخشد .

كسي كه همدم روح خود نباشد ، دشمن مردم است . كسي كه در خويشتن خويش دوستي را نمي بيابد ، آكنده از نااميدي خواهد مرد .

زيرا زندگي از درون انسان مي جوشد ، نه از بيرون او .

MY SPIRIT is to me a companion who comforts me when the days grow heavy upon me ; who consoles me when the afflictions of life multiply .

WHO is not a companion to his spirit is an enemy to people . and he who seems not in his self a friend dies despairing . for life spring from within a man and comes not from without him .

 

مدتي پيش من روحم را در درون خودم پيدا كردم ، روحي كه راه درست زندگي كردن را به من نشون ميده ، در روزهاي سخت زندگي منو دلداري ميده و باعث آرامش قلبم ميشه .

تا اينكه امروز وقتي مشغول مطالعه آثار زيباي جبران خليل جبران بودم به اين  قطعه زيبا رسيدم .

اونو به شما هديه ميكنم .

اميدوارم شما هم همدم روح خود باشيد .

 
نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 10:41 توسط maryam| |

هنگامي كه عشق به شما اشارتي كرد ، از پي اش برويد،

هر چند راهش سخت و ناهموار باشد .

هنگامي كه با بال هايش شما را در بر ميگيرد ، تسليمش شويد،

گرچه ممكن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان كند.

وقتي با شما سخن مي گويد باورش كنيد ،

گرچه ممكن است صدايش روياهاتان را پراكنده سازد ، همان گونه كه باد شمال باغ را بي بر مي كند .

زيرا عشق همانگونه كه تاج بر سرتان مي گذارد ، به صليبتان مي كشد .

همانگونه كه شما را مي پروراند ،شاخ وبرگتان را هرس مي كند .

همانگونه كه از قامتتان بالا مي رود و نازك ترين شاخه هاتان را كه در آفتاب مي لرزاند نوازش مي كند ،

به زمين فرو مي رود و ريشه هاتان را كه به خاك چسبيدهاند مي لرزاند .

عش ، شما را همچون بافه هاي گندم براي خود دسته ميكند .

مي كوبدتان تا برهنه تان كند .

سپس غربالتان مي كند تا از كاه جداتان كند .

آسيابتان مي كند تا سپيد شويد .

ورزتان مي دهد تا نرم شويد .

آنگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد تا براي ضيافت مقدس خداوند ، ناني مقدس شويد .

WHEN LOVE  beckons to you , follow him ,

Though his ways are hard and steep.

And when his wings enfold you yield to him ,

Though the sword hidden among his pinions may wound you

And when he speaks to you believe inhim ,

Though his voice may shatter your dreams as the north wind lays waste the garden.

For even as love crowns you so shall he crucify you .

Even as he is for your growth so is he for your pruning.

Even as he ascends to your height and caresses your tenderest branches that quiver in the sun ,

So shall he descend to your roots and shake them in their clinging to the earth .

Like sheaves of corn he gathers you unto himself .

He threshes you to make you naked.

He sifts you to free you from your husks .

He grinds you to whiteness.

He kneads you until you are pliant ,

And then he assigns you to his sacred fire , that you may become sacred bread for gods sacred feast.

 
نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 8:40 توسط maryam| |

خوشا به حال آنان كه از مال فارغند ، زيرا وارسته اند .

خوشا به حال آنان كه درد خويش را به ياد دارند ، و در آن سر مستي خويش را مي جويند .

خوشا به حال آنان كه گرسنه حقيقت و زيباييند . زيرا گرسنگيشان نان مي آورد ، و تشنگيشان آب گوارا .

خوشا به حال آنان كه مهربانند ، زيرا با همان مهرباني خويش تسلا مي يابند.

خوشا به حال آنان كه دلي پاك دارند ، زيرا با خدا يگانه مي شوند.

خوشا به حال بخشايندگان ، زيرا بخشش را نصيب مي برند .

خوشا به حال صلح دهندگان ، زيرا روحشان برفراز جنگ ساكن مي شود ، و خود زمين باير را گلستان مي كنند .

خوشا به حال آنان كه تعقيب مي شوند ، زيرا بادپا مي شوند و بال و پر در مي آورند .

 

BLESSED ARE the serene in spirit .

BLESSED ARE they who are not held by possessions , for they shall be free.

BLESSED ARE they who hunger after truth and beauty , for their hunger shall bring bread , and their thirst cool water .

BLESSED ARE the kindly , for they shall be their portion .

BLESSED ARE the pure in heart , for they shall be one with god.

BLESSED ARE the merciful , for mercy shall be in their protion.

BLESSED ARE the peacemakers , for their spirit shall dwell above the battle , and they shall turn the potters field into garden .

BLESSED ARE they who are hunted , for they shall be swift of foot and they shall be winged .

 
نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 17:27 توسط maryam| |

برخي از شما مي گوييد : " شادماني برتر از اندوه است " ديگران مي گويند :

" نه ، اندوه برتر است . "

اما من به شما مي گويم كه اين دو از يكديگر جدا نيستند .

آنها با هم مي آيند ، و هنگامي كه يكي از آنها تنها با شما سر سفره تان مي نشيند ، يادتان باشد كه آن ديگري بر بسترتان خفته است .

 

SOME ONE you say , joy is greater than sorrow , and others say , nay , sorrow is the greater.

But I say unto you , they are inseparable .

Together they come , and when one sits alone with you at youre board , remember that the other is asleep upon youre bed .

 
نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 11:21 توسط maryam| |

دوست من ، مانند كسي مباش كه كنار اجاقش مي نشيند و فرو مردن آتش را تماشا مي كند ، و آنگاه بيهوده در خاكسترهاي مرده مي دمد. اميد را فرو مگذار و براي آنچه رفته است تسليم نا اميدي مشو ، زيرا شكوه بر امور چاره ناپذ ير بدترين صورت ضعف آدمي است .

MY FRIEND , be not like him who sits by his friende and watches the fire go out , then blows vainly upon the dead ashes . do not give up hope or yied to despair because of that which is past , for to bewail the irretrievable is the worst of human frailties .

 
نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 10:59 توسط maryam| |

روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريا با هم ديدار كردند و به هم گفتند :

" برويم در دريا تن بشوييم " آنها برهنه شدند و در آب شنا كردند .

پس از مدتي ، زشتي به ساحل برگشت و لباسهاي زيبايي را به تن كرد و رفت .

زيبايي نيز از دريا بيرون آمد ، جامه خويش را نيافت . او از برهنگي خويش بسيار شرمگين بود ، ناچار خود را با جامه زشتي پوشاند و به راه خود رفت .

و تا همين امروز ، مردان و زنان يكي از آن دو را به جاي ديگري ميگيرند.

اما هنوز افرادي هستند كه سيماي زيبايي را ديده اند ، و او را صرف نظر از جامه اش ، مي شناسند . بعضي هم چهره زشتي را مي شناسند ، و لباسها ، او را از چشم اينان پنهان نمي دارد .

UPON A day beayty and ugliness met on the shore of a sea.

And they said to one another , " let us bathe in the sea " .

Then they disrobed and swam in the waters . and after a while ugliness came back to shore and garmented himself with the garments of beauty and walked his way.

And beauty too came out of the sea , and found not her raiment , and he was too shy to be naked , therefore she dressed herself with the raiment of ugliness. And beauty walked her way.

And to this very day men and women mistake the one for the other .

Yet some there are who have beheld the face of beauty , and they know her not with standing her garments . and some there be who know the face of ugliness , and the cloth conceals him not from their eyes.   

 
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 8:42 توسط maryam| |
هموطن خوبم سلام
آثار جبران خليل جبران بقدري زيبا وژرف هستن كه از نوشتن اونها سير نميشم .
اميدوارم شما هم از خوندن اونها لذت وبهره كافي ببريد .

روحم موعظه ام كرد و ترغيبم كرد با گفتن " اينجا ، آنجا و فلان جا " به دور مكان حصار نكشم . پيش از آنكه روحم موعظه ام كند ، احساس مي كردم هر جا قدم مي گذارم ، از جاهاي ديگر بسيار دور است .

اكنون دريافته ام هر كجا كه هستم ، همه جاها را در بر دارد ، و مسافتي كه مي پيمايم ، در برگيرنده همه مسافت هاست .

My soul preached to me exhorting me not to limit space by saying, "here , there , and younder." Ere my soul preached to me, I left that wherever I walked was far from any other space.

Now I realize that wherever I am contains all places ; and the distance that I walk embraces all distances.


 
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 8:28 توسط maryam| |

من لبان خويش را با آتشي مقدس تطهير كردم تا از عشق سخن بگويم ،

اما وقتي دهان گشودم ، زبانم بند آمده بود .

پيش از آن كه عشق را بشناسم ، عادت داشتم نغمه هاي عاشقانه سر دهم ،

اما شناختن را كه آموختم ، كلمات در دهانم ماسيد ،

و نواهاي سينه ام در سكوتي ژرف فرو افتادند.

I P URIFIED my lips with the sacred fire to speak of love,

But when I opened my lips I found myself speechless.

Before I knew love, I was wont to chant the songs of love,

But when I learned to know, the words in my mouth became naught save breath,

And the tunes within my breast fell into deep silence.

 
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 8:25 توسط maryam| |

هر دو ساكت بوديم ، هر يك منتظر ديگري تا سخن بگويد، اما در ميان دو روح ، تنها وسيله فهميدن ، كلام نيست . هجاهايي كه از لب ها و دهان ها مي آيند نيستند كه دل ها را به هم نزديك مي كنند .

چيزي بزرگتر و خالص تر از آنچه زبان اظهار مي كند نيز وجود دارد. سكوت  روح هاي ما را روشن ميكند  در گوش دلهامان نجوا ميكند و آنها را با هم مانوس مي سازد . سكوت ، از خود جدامان ميكند ، ما را در سپهر جان گردش ميدهد و به ملكوت نزديكترميسازد . سكوت ، اين احساس را در ما برمي انگيزد كه كالبد ما چيزي جز زندان روح ما نيست و دنيا ، صرفا تبعيد گاه جان است .

WE WERE both silent, each waiting for the other to speak, but speech is not the only means of understanding between two souls. It is not the syllables that come from the lips and tongues that bring hearts together.

There is something grater and purer than what the mouth utters. Silence illuminates our souls, whispers to ourhearts, and brings them together. Silence separates us from ourselves, makes us sail the firmament of spirit,and brings us closer to heaven; it makes us feel that bodies are no more than prisons and that this world is only a place of exile.

 
نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 8:31 توسط maryam| |

حقيقت آدم ها آن نيست كه بر تو آشكار ميكنند، بلكه آن است كه از آشكار كردنش بر شما عاجزند .

بنابر اين اگر ميخواهيد آنها را بشناسيد ، به آنچه مي گويند گوش ندهيد ، بلكه به آنچه ناگفته مي گذارند گوش سپاريد .

THE REALITY of the other person is not in what he reveals to you, but inwhat he cannot reveal to you.

Therefore, hf you would understand him, listen not to what he says but rather to what he dose not say.

 
نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 8:27 توسط maryam| |