تویی که نمی شناختمت

مینا دریکی از محلات پایین شهر مشغول تدریس کامپیوتر بود .
شغلش و بچه های پایین شهر را خیلی دوست داشت تقریبا یک خانواده کوچک شده بودن .
نماز میخوند ، روزه میگرفت، دختر مهربان و نجیبی بود
اما قدر شبهای قدر را نمیدونست .
شب نوزدهم ماه خدا بود ، خسته و کوفته به طرف خونه میرفت به مسجد محل که رسید
یکنفر صداش کرد ...... مینا مینا مینا
به طرف مسجد برگشت کسی را ندید ، رفت داخل مسجد ، صدای اذان گوشش را نوازش داد .
با خودش گفت حالا که اومدم نمازم را به جماعت میخونم بعدمیرم خونه .
بعد از تمام شدن نماز خانمی که کنارش نشسته بود دستش را فشرد و گفت ، التماس دعا ، امشب در مسجد مراسم احیا برگزار میشه شما هم که حتما شرکت میکنین .
با شرمندگی گفت : دوست دارم ولی خیلی خسته هستم اگر بیام خوابم میبره و این گناهش بیشتره .
تو بیا اگر خوابت هم برد اصلا اشکالی نداره ، فقط بیا
حتما بیا
منتظرتم
وقتی وارد مسجد شد ، به استقبالش اومد ، به گرمی دستش را فشرد و اونو با خودش به یک گوشه دنج مسجد برد .
با هم زم زمه کردن
سبحانک یا لا اله الا انت
الغوث الغوث
صل علی محمد و اله
خلصنا خلصنا من النار یا رب
صداش گرم ، لطیف و دلنشین بود
جسم و روح خسته مینا را نوازش میکرد و اونو به دنیای جدیدی میبرد .
چراغها خاموش شد ، همه در پناه قرآن قرار گرفتن .
هیچ کس ، کس دیگری را نمی دید .
به جز خدا ، که همه را در زیر سایه پر مهر خودش گرفته بود .
چراغها روشن شد .
شب بیست و یکم یادت نره ...حتما بیایی ... منتظرتم ...خداحافظ
دیگه خسته نبود
شب بیست و یکم به مسجد رفت ، به استقبالش اومد ، گرم و صمیمی
این شب عزیز هم بسرعت یک ..............................سپری شد .
شب بیست و سوم یادت نره
منتظرتم
شب بیست و سوم با اشتیاق وصف نا پذیری به طرف مسجد راه افتاد .
با خودش فکر میکرد ، حتی اسمش را نپرسیدم ، حتما میپرسم .
وارد مسجد شد ، کسی به استقبالش نیامد .
نگاه دقیقی به اطراف مسجد انداخت ولی اونو ندید ، به سمت محل دنج چند شب قبل که با هم نشسته بودن رفت و نشست ، با خودش گفت حالا یکبار هم من زودتر اومدم
هر جا باشه پیداش میشه
شروع کرد به خوندن دعای جوشن کبیر
ای ذخیره من در سختیم ، امیدم نزد مصیبتم ، مونسم در وحشت ، .............................
سرش را از روی مفاتیح بلند کرد ، پرده لطیفی از اشک جلوی دیدش را گرفته بود ، چشم هاش را پاک کرد ، به اطراف مسجد نگاه کرد .
ای خدا پس کجاست ، چرا نیامد ، هر جا هست برسونش ، برسونش
چراغها خاموش شد .
وقتی از مسجد خارج میشد با خودش زمزمه کرد
کی بود ؟
از کجا اومده بود ؟
اسمش چی بود ؟
نمیدونست
ولی میدونست امشب کجا بوده
در یک مسجد دیگه
پیش یک مینای دیگه
التماس دعا
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 6:35 توسط maryam
|